نامه صد و بیست و پنجم
قول داده بودم از روز عاشورا دیگه بهت فکر نکنم قول داده بودم دیگه دنبالت نگردم و نخوامت قول داده بودم راضی باشم به نداشتنت و اینقدر دنبال سهم نداشته ام نباشم قول داده بودم دیگه اینجا نیام و باهات حرف نزنم اما .... نشد ولی تو و خیالت با تمام قدرت جلوم وایسادی و عرض اندام میکنی نمیشه از فکر اومد بیرون دلم میخواست همه وسایلت رو بدم کسی که هیچ اثری و نشانه ای از نبودت جلوم نباشه ... ولی چه کنم که نمیشه خدای الی میدونه که ناشکری نمیکنم فقط جسم زمینیم خسته است نفسم تنگه وحشت دارم از روزهای اینده و عمل و سوال و جواب مردم و خنده هاشون دعاهای مردم در حقم ازارم میده ایشالا گفتناشون ازارم میده دلم میخواد تک و...
نویسنده :
الی
10:08


