زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه صد و بیست و پنجم

قول داده بودم از روز عاشورا دیگه بهت فکر نکنم قول داده بودم دیگه دنبالت نگردم و نخوامت قول داده بودم راضی باشم به نداشتنت و اینقدر دنبال سهم نداشته ام نباشم قول داده بودم دیگه اینجا نیام و باهات حرف نزنم اما .... نشد ولی تو و خیالت با تمام قدرت جلوم وایسادی و عرض اندام میکنی نمیشه از فکر اومد بیرون دلم میخواست همه وسایلت رو بدم کسی که هیچ اثری و نشانه ای از نبودت جلوم نباشه ... ولی چه کنم که نمیشه خدای الی میدونه که ناشکری نمیکنم فقط جسم زمینیم خسته است نفسم تنگه وحشت دارم از روزهای اینده و عمل و سوال و جواب مردم و خنده هاشون دعاهای مردم در حقم ازارم میده ایشالا گفتناشون ازارم میده دلم میخواد تک و...
28 آبان 1393

نامه صد و بیست و چهارم

دل بــســـپــار... به آتشی که نمى سوزاند" ابراهیم " را و دریایى که غرق نمی کند" موسى " را  نهنگی که نمیخورد"یونس"را کودکی که مادرش او را به دست موجهاى " نیل " می سپارد  تا برسد به خانه ی تشنه به خونش دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد آیا هنوز هم نیاموختی ؟! که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند و خدا نخواهد ،" نمی توانند " پس به " تدبیرش " اعتماد کن به " حکمتش " دل بسپار به او " توکل " کن و به سمت او ”قدمی بردار : سکوت گورستان رامیشنوى؟ دنیا ارز...
10 آبان 1393
1